فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

138

كليات ( فارسى )

1355 مستم كن ، آن‌چنان‌كه در حال * از هستى خود كنم فراموش ور خود سوى من كنى نگاهى * بىباده شوم خراب و مدهوش سرمست شوم چو چشم ساقى * گر هيچ بيابم از لبت نوش كى بو كه ز لطف دلنوازت * گيرم همه كام دل در آغوش ؟ دارد چو بلطف دلبرم چشم * مىدار تو هم به حال او گوش 1360 مكذار برهنه‌ام ز لطفت * در من تو ز مهر جامه‌اى پوش چون نيست مرا كسى خريدار * مولاى توام ، تو نيز مفروش ديگ دل من ، كه نيز خامست * بر آتش شوق سرزند جوش در صومعه حشمتت نديدم * اكنون شب و روز بر سر دوش در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى ساقى ، بده آب آتش افروز * چون سوختيم تمام‌تر سوز 1365 اين آتش من به آب بنشان * وز آب من آتشى برافروز مى ده ، كه ز بادهء شبانه * در سر بودم خمار امروز در ساغر دل شراب افگن * كز پرتو آن شود شبم روز گفتى كه : بنال زار هر شب * ماتم زده را تو نوحه ماموز چون با من خسته مىنسازى * چه سود ز نالهء من و سوز ؟ 1370 دل را ز تو تا شكيب افتاد * بر لشكر غم نگشت پيروز بخشاى برين دل جگر خوار * رحم آر بدين تن غم‌اندوز من مىشكنم ، تو باز مىبند * من مىدرم ، از كرم تو مىدوز از توبه و زهد توبه كردم * اينك چو قلندران شب و روز در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى ساقى ، سر درد سر ندارم * بشكن بنسيم مى خمارم